وقتي كه از بالاتر به خود نگريست، گويي پردهاي از جلوي چشمانش كنار رفت و توانست چيزهايي را ببيند كه پيش از آن نميديد... اكنون ميتوانست خود را ببيند كه در جاده زندگي با سرعتي سرسام آور به سويي در حركت است... آخر همه سعي ميكردند با سرعت به آن سو حركت كنند، سعي ميكردند از يكديگر سبقت بگيرند، بعضي ميخواستند به هر قيمتي كه شده زودتر برسند، حتي با ممانعت از حركت ديگران. آري همه به سويي در حركت بودند، به سويي كه ميگفتند انتهايش سرزمين آرزوهاست. او نيز ميخواست كه هرچه سريعتر به سرزمين آرزوها برسد. اماخدايا! اكنون كه از بالاتر ميديد، هيچ سرزميني دركار نبود، كاش هيچ چيز نبود، آنچه ميديد لزره بر اندامش ميانداخت، پرتگاهي عميق... آنقدر عميق كه انتهايش ديده نميشد.
حال از ساده لوحي خود در عجب بود، چطور توانسته بود بدون انديشه چنين باسرعت بتازد؟ فقط با اين استدلال كه ديگران هم اين چنين ميكنند. دراين بين خود را ديد كه از خدا كمك ميخواهد، تا زودتر به سرزمين آرزوها برسد. لحظهاي بعد از آنچه ميديد به شگفت آمده بود، چندين فرشته از آسمان فرود آمدند وسنگ هايي نوك تيز را با چنان مهارتي در مسير اتومبيلش قرار دادند كه چرخهايش پنچر شدند و لحظاتي بعد اتومبيل او بدون هيچ آسيب ديگري در كنار جاده ايستاده بود. در اين حال خود را از بالا ميديد كه با ايستادن اتومبيلش به بخت بدخود لعنت ميفرستد و خطاب به خدا ميگويد: آخر اين رسمش بود؟ من از تو كمك خواستم، چرا بايد اين بلا سرم بيايد؟ به تو هم ميتوان گفت خدا؟ اگر كمكم نميكني اقلاً مانعم نشو. اصلاً نميتوان روي تو حساب كرد. آنهايي كه سراغت را نميگيرند كار بهتري ميكنند. من هم ديگر سراغت را نميگيرم. سپس خودش را ديد كه دست به كار شده تا به هر ترتيب، مجدداً همان راه را در پيش بگيرد.
اكنون با ديدن اين صحنه زندگياش به قدري از افكار و سخنان خودشرمنده بود كه نميتوانست توي روي خداي مهربانش نگاه كند. حال ميدانست كه تقصيركاري جز خودش وجود نداشته. نه تنها عقلي را كه خدا به او داده بود به كارنينداخته بود، بلكه كمك مهربانانه او و فرشتگانش را اين چنين قدرناشناسانه پاسخ گفته بود. در آن هنگام دريافت كه چنين صحنههايي در زندگياش به كرات تكرار شده بودند. آري!!! او تقريباً همواره به سمت پرتگاه ميتاخت و آن يگانه مهربان چند تن از فرشتگانش را مأمور ميكرد تا مدام مشكلاتي را در راه او بتراشند و مانع از سقوطش شوند.
اگر ميدانست آن مشكلات، نجات دهنده او از سقوط درپرتگاهند، براي پيش آمدن هر مشكل هزاران بار سجده ميكرد و ديگر تقصيرها را برگردن حامي مهربانش نميانداخت...
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد....
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد.....
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد.....
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی....
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید:صبح بخیر!!!!!!
زندگی حس غریبی است که مرغ مهاجر میخواند.....
نکند در پس پرده ی این تاریکی رودی باشد به زلالی چشم گل نرگس
زندگی شاید پلی است برای وصال
زندگی بر باد وفا ؟بر صدق من و ما ؟
نه
زندگی همان گلبرگ مغرور
زندگی همان درخت گردو
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: نمي فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: نمي فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند

